اين غزل سروده ي يك شب سرد زمستاني سال1381در روزهاي تنهايي و اندوه در شيراز است و به آن دلبستگي خاصي دارم...
شبي به خانه تنهايي ام كسي در زد
فرشته اي كه به اعماق روح من سر زد
فرشته اي كه از آغاز خواب بعد از ظهر
و از ميان همين چشمهاي من شد رد
كسي كه از دل ابرهاي تازه مي آيد
و زير شرشر باران هنوز ميلرزد
همان كه خرمن موهاش عطر گندم داشت
و رنگ گوشه ي فنجان كه طعم لب دارد
فرشته اي كه از آغاز يك سلام قشنگ
دلم اسير نگاهش نشسته تا اين حد
وچشم،چشم سياهي كه گوشه اي از آن
به شب،به ماه،به صد تا ستاره مي ارزد
كه ماه،شب،ستاره،غزل،و هر چيزي
به دور ناز نگاهش هميشه ميگردد
.
.
.
قسم به شرم نگاهش كه بوي مريم داشت
كه او از اسم خيابان هنوز ميترسد...
