|
مثل تمام مردم این کوچه .....
|
||
|
سایت شخصی محسن قاسمی |
چشمهایت هیچ وقت دروغ نمیگویند.آنها راست میگفتند. من مثل هیچ کس نیستم.یا نه، من فقط هیچ کس نیستم،وقتی دیگر چشمهایت به من نمی نگرد.من تنهایم ودر این تنهایی چه چیز بجز عاشقانه ترین نگاه های تو میتواند مرا آرام کند.چشمهای مهربانت را از این نگاه پر تمنا دریغ نکن.
سروده ای دیگر...
من فکر میکردم که مثل نیچه باید...
چیزی بگویم، مثل آن چیزی که باید
چیزی شبیه حرفهای بی سر و ته
خواننده هم حتماٌ کمی سر گیجه باید!
از قهوه و سکس وسکانس ودود وسیگار
حرفام یا آنچه نباید یا، چه باید؟
با مشتی از حرف اضافه، قید، ربطی
از، در، که، و، تا، نه، به، باید!
این شعر یعنی لحظه سکسٍ تو با من
تو لخت در ویترینٍ شعر و شیشه باید!
من واژه بازی میکنم یا واژه با من
اما در این بازی منٍ بازیچه باید...
که اینجا ساده باشم مثل شعرم
مثل تمام مردم این کوچه باید...
راحت بگویم،دوستت دارم،چه ساده؟
هی حرف توی حرف بگذارم،چه ساده؟
من شرمگین باشم تو هم معصوم باشی
من تور از روی تو بر دارم، چه ساده؟
(فرسایش تصویر)اما خب قشنگ است
بعد از خدا تنها تو را دارم، چه ساده؟
من ساده،شعرم ساده،عشقم ساده،ساده
مثل خیال ابر می بارم ،چه ساده!
من مثل دیروزم،چه صاف و بی غل وغش
مثل تمام مردم این کوچه، ساده...
سرودهای از سال ۱۳۷۹
فرشته
شبی به خانه تنهایی ام کسی در زد
فرشته ای که به اعماق روح من سر زد
همان کسی که از آغاز خواب بعد از ظهر
و از میان همین چمشهای من شد رد
کسی که از دل ابرهای تازه می آید
و زیر شرشر باران هنوز می لرزد
همان که خرمن موهاش عطر گندم داشت
و رنگ گوشه ی فنجان که طعم لب دارد
فرشته ای که ازآغاز یک سلام قشنگ
دلم اسیر نگاهش نشسته تا این حد
و چشم.چشم سیاهی که گوشه ای از آن
به شب به ماه به صد تا ستاره می ارزد
که ماه شب ستاره غزل و هر چیزی
به دور ناز نگاهش همیشه میگردد
قسم به شرم نگاهش که بوی مریم داشت
که او از اسم خیابان هنوز می ترسد
سلام
بیست وشش تابستان پیش که پا به دنیا گذاشتم هیچ کس باور نمی کرد از پشت این خطوط مبهم ونامرئی با تو هم صحبت شوم من محسنم . محسن قاسمی متولد وسط تابستان . مردادماه یکی از همین سالهایی که به بیهودگی گذشت . وقتی که بابک عزیز اصرار می کرد پا به دنیای مجازی بگذارم بیهوده مقاومت می کردم . به این گمان که در رویا بودن خوشبختي است ولي بيدار شدن، زندگي. مي خواستم بيدار باشم. اما دنياي بيداري، دنياي خوبي نيست. چشم هاي پاك ونجيب در چشمت دروغ مي گويند و دستهاي گرمي كه در دستت هستند، دلسردت مي كنند. ولي دنياي مجازي، جاي بهتري است. اينجا ديگر چشمهايت به من نمي نگرند، پس حتما راست مي گويي. اينجا من در خيالم با تو دوستم و دوستت دارم. آخر، يك دوست خيالي كه واقعا دوستش داشته باشي بهتر از يك دوست واقعي است كه خيال كني دوستش داري. حالا فهميدم كه بابك راست مي گفت. هر چه باشد او گل است، گل، يك دو پيرهن بيشتر از غنچه پاره كرده است. اينجا دنياي خوبي است. اينجا همه چيز آرام وبي صداست كه فريادت به گوش همه مي رسد. اينجا من فقط به اندازه ي يك كليك با تو فاصله دارم. حالا آمده ام با تو باشم تا در اين دنيا، زيباترين روياهايم را با تو رقم بزنم. تنها آمده ام كه تنهائيم را پركنم هرچند شروعم هم مثل خودم يك انتهاي بي مزه است.
انتهاي بي مزه
به روي سفره ي خالي غذاي بي مزه
دوباره قصه ي نا آشناي بي مزه
وباز مزه ي قند يكي دو ساعت قبل
كنار تلخي مسموم چاي بي مزه
دوباره خنده براي لطفيه اي بي ربط
دوباره زير زبان مزه هاي بي مزه
براي او كه هميشه هميشه ساكت هست
وگوش مي كند اين ماجراي بي مزه
هميشه آخر قصه خراب وبي معني است
درست مثل همين انتهاي بي مزه
* منظور بابك اسفندياري عزيز است
|
|